پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡شیطونی های نانازی♡♡♡

امروز 90.10.1من وارد ماه نهم شدم هر لحظه ممکنه دخمل ناز من به دنیا بیاد خیلی استرس دارم . دخمل ناز من شیطمن شده حرکاتش خیلی مشخصه اینقدر هم تو اونجا بازی می کنه و دست و پاهاش رو تکون میده. ...
27 آبان 1392

♡♡♡15روز دیگه♡♡♡

دیگه داره کم کم میاد...کمتر از 15 روز دیگه...هوراااااااخداجون شکرت...میاد به یه جایی که آدم فرصت داره خطا کنه و دچار اشتباه بشه وتا می تونه رشد کنه وبه اونی که بهش ماموریت داده تا به این دنیای مادی بیاد نزدیک تر بشه. دختر عزیزم...برای آمدنت بی تابم وروز به روز را می شمارم...واز این روزهای مانده به دیدارت لذت می برم.باورم نمی شود آرامشی را که تکان هایت تمام وجودم را می گیردو طی شدن نیمه ی پر راه ، وآمدن روز هایی که آرام آرام دیده می شوی وبزرگ شدنت را با چشمانم می بینم و از شوق می لرزم بزرگترین معجزه ی خدا در وجود من بزرگ می شود.                             ...
27 آبان 1392

♡♡♡ماه آخر بارداری♡♡♡

سلام دخترم خوبی مامانی ،دیگه حسابی جات تنگ شده وتو شکم مامانه جا نمی شی یه سره خودتو قلمبه می کنی،خلاصه این روزها همه در حال شمارش هستیم وهمه برای دیدنت لحظه شماری می کنن.ولی می دونم دلم برای این روزها خیلی تنگ می شه برای لگدزدن هات وسکسکه هات وبرای قلمبه شدنت خلاصه برای دوران بارداری دلم تنگ می شه هر چند که ویار داشتم وسختم بود ولی مطمئنم که دیدن روی ماه تویکی از شیرین ترین لحظه های زندگی من و بابایی می شه اون روز دعا می کنم و از خدا می خوام که سالم وخوشبخت بشی دوووووستت داریم ، بووووووس                  ...
27 آبان 1392

♡♡♡BBC ♡♡♡

بعضی وقتها که تو خونه با مامانی وبابایی دور هم نشستیم یه صداهایی می شنوم که مال بابایی و مامانی نیست،خیلی دنبال هم حرف می زنه و مهلت نمی ده یه دفعه وسط حرفاش می گه مرور خبرها ،خلاصه ی خبرها و از این حرفا... تازه مامانم هم اصلا از این صدا خوشش نمیاد مخصوصا از آهنگش خلاصه خیلی به بابایی  به خاطر این موضوع غر می زنه.                                                             ...
27 آبان 1392

♡♡♡خانه تکانی های من♡♡♡

امروز می خواستم یه کم به قول شما خانه تکانی کنم و دور و برم رو یکم مرتب کنم ،اما از هر طرف که می رفتم همش به در و دیوار می خوردم مامان وبابا هم به جای اینکه یه فکری برام بکنن هی منو نگاه می کنن وذوق می کنن ،فکر میکنن دارم برای اونها خودمو لوس می کنم،شما که غریبه نیستید اینجا دیگه واقعا داره برام کوچیک می شه ،دیگه از این خونه ی کوچولو داره دلم می گیره،فکر کنم کم کم دارم تو این دنیا جزء قدیمی ها می شم. اوووو الان خدا می دونه چقدر تازه وارد تو دنیای ما هستش که هنوز چند تا سلول بیشتر نیستندما که دیگه برای خودمون اینجا کلی برو بیا داریم ودیگه داریم آماده می شیم برا اسباب کشی. عجب دنیایی ما داریم،عجب دنیایی شما دارید.  &nb...
27 آبان 1392

♡♡♡آخرین هفته های زندگی من♡♡♡

سلام به اون دنیایی ها... یه وقت جسارت نکرده باشم از نظر من همه ی شما تو اون دنیایید منم انشالله چند هفته ی دیگه از این دنیای باصفای خودم میام اون دنیا پیش شما،چه میشه کرد،بالاخره باید اومد واقعا عمر آدم چه زود می گذره،همین چند روز پیش بود که از اون بالا دستور اومد که باید بری تو اون دنیا،هر چی به خدا گفتیم ما رو بی خیال شو همین جا پیش خودت داریم صفا می کنیم...گفت نه خانم شما باید بری اون دنیا یه مدت بگردی تا قدر اینجا رو بیشتر بدونی،بگذریم بحث رو سیاسی فلسفی نکنیم ،انشالله به زودی خودم میام و از نزدیک همه ی چیز هایی که پشت سرتون می گن رو میبینم. فعلا باااااای... ...
27 آبان 1392

♡♡♡نماز خوندن های پرنیا کوچولو♡♡♡

امروز ظهر داشتیم نماز می خوندیم،فکر کنم مامانی هم داشت نماز می خوند من همه ی حواسم به نمازم بودو برای خودم مشغول رکوع و سجود بودم اما مامانی تو نمازش همش حواسش به من بود هر چی می گفتم مامان به جای اینکه حرکتهای من رو بشماری،به نماز خوندنت توجه کن،اما مامانی گوشش بدهکار نبود،آخر سر نه خودش یه نماز درست حسابی خوند نه گذاشت من بخونم.  عجب دنیایی دارید شما ،آدم هنوز نیومده توش هواس پرتی می گیره. ...
27 آبان 1392